تبليغاتX
خواب خیس تنهایی

خواب خیس تنهایی

گفتی: با که سخن می گویی؟ گفتم: با هر که بشنود

رها کن مرا در کنار دل خسته ام

من از دردهای عجولانه دلخسته ام

بسان مترسک سر مزرعه

دوپای گریزنده را بسته ام

رها کن من را در سراشیب این زندگی

سراشیب تند غل و بندگی

رها کن مرا من دلم خسته است

دلم خسته از لحظهء رفته است

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت9:9توسط ع.ص | |

بازهم در تکرار یک روز

چشم هایم را به سقف کوتاه یک امید دوختم

از بعد ساده افکارم

اندیشه سکوت را تنفس کردم

از پنجره پرتو خورشید می گذشت

با حسرت نگاه و جویبار نور

جاده ای از وسط سبزه های سکوت کشیده می شد تا دور دستها

گاه شاخه های لرزان بید

سکوت سبزه هارا می شکستند

و سبزه ها با سایه های متحرک آن

هم آغوش می شدند

""""""

شب با سایه های سیاه رفته بود

اما مرغ شب هنوز هم پشت بام خانه لانه داشت

دور دستها

جایی زیبا برای گریستن بود

اینجا مناظر پشت پنجره همه تکراریند.

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت17:57توسط ع.ص | |

خواب من چند قدم مانده به آوار دل خسته توست

غم من  را تو بگو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت16:53توسط ع.ص | |

پای دیوار کاه گل کوچه بی نهایت دلت

آرام و سر به زیر

دفتر نقاشی ام را ورق می زنم

دوست دارم یکا یک نقاشی هایم را

روی زبری دیوار خانه ات بچسبانم

از آن سوتر دیوار

از موازات طاق چوبی خانه همسایه

تا بی نهایت پنجره باز خانه ات

کدام یک

کدام یک از این تصاویر

ترا به نهایت کوچه خواهد برد؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت8:37توسط ع.ص | |

ماه با مسخرگی می تابد

دیده بر جاده ظلمت شب می دوزم

خنده ای گاه به گاه

می درد پرده خاموشی شب

در پس این پرده

چه هیاهوی غریبی پیداست

من نگاهم پس یک پنجره بسته به شب می خوابد.

........

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت20:45توسط ع.ص | |

احساس می کنم

دلتنگ خواهم شد

دلتنگ لبخندها و اشکهایت

دلتنگ نوازش گرم دستهایت

دلتنگ ارزوهای خیس و خوابهای محالت

دلتنگ تمام لحظه هایت

دلتنگ سوپ داغ در خواهش بی نهایت دستهایت

دلتنگ نی نی چشمهای خیس خیالت

می دانم من دلتنگ خواهم شد

..............

دلتنگیم را کنار قاب اینه شکسته جا می گذارم

می دانم دیگر مرداب خشکیده هرگز مرا به خود نخواهد خواند

می دانم

دیگر خیال سوپ داغ در لابلای خاطراتم خواهد خشکید

................

اما با اینهمه

من دوست خواهم داشت

شاد خواهم بود

شاد خواهم ماند

شاد خواهم خواند

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت20:17توسط ع.ص | |

بیاد شعری قدیمی

دوزانو

بادستهای فشرده درهم...... می اندیشم

نگاهم روی عقربه های تنبل ساعت سکوت کرده است

دیوار های اتاق چقدر نزدیک به همند.

دستهایم را مقابل صورتم میگیرم

نمی دانم به کدام لحن دعا بخوانم

وبه کدام آهنگ آواز

............

می دانم

اینجا بهشت نیست

واین نفسهای داغ بر جام های سرخ

زاینده روحی متبلور است

............

اما

باورکن

ازتیک اول ساعت

تا آخرین تاک باغ

همه انگورها

شراب هفت ساله شده اند.

 

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت17:41توسط ع.ص | |

تیک تاک

اشکم را باگوشه آستینم پاک می کنم

حسی مثل حس خفگی

درتمام بدنم ریشه میکند.

من خسته ام

من سردم است

من چقدر تاریک می اندیشم

گوشه ای از اتاق

عکسهای یادگاری

سالهای تکراری.....

کاش فردایی نبود

وتنها من می ماندم وتو

وشعرهای نیم خوانده.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت16:41توسط ع.ص | |

نمی تابد چرا مهتاب

نمی رقصد چرا شبتاب

هوایی مه گرفته

دلم را کرده بی تاب

نمی جنبد صدایم در گه دشت

نمی آرد بسویم آشنایی دست

نگاهم منتظر بر در

و رویایی نهان در سر

که شاید باز رقصد یک شبح دردیدگان من

که آن هم همچنان آرامش خواب است لغزان از نگاه من

از تمام لحظه های شب

برایم مانده تنها یک شکاف تیره خاموش

ویک زندانی مدهوش

..........

شبم تاریک و بی مهتاب

دیده ها در حسرت خواب

دریغا ماه افتاده است در آب

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت19:26توسط ع.ص | |

بر سنگ چینه های شهر

جا پائی از فرشتگان نیست

در تفکر بی ابهت خلق

نشانی از نجابت انسان نیست

هر کس چراغ کینه ای در دست

در بارگاه شب روان است

دل ها پر از رنگ و پر از ننگند

از عشق هر شب مرده ای دورند

ای خفته در آن سوی روزن ها

                  در سوز این سرما

اینجا مرگ در بازار مردان است .

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت8:6توسط ع.ص | |